close
تبلیغات در اینترنت
انشا پایه دوازدهم

انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

 گسترش ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند پایه دوازدهم


گسترش ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند پایه دوازدهم



آدم های بسیاری در این کره ی خاکی زندگی می کنند که در طول عمرشان مشغول به انجام دادن کارهای خوب ، چه بزرگ و چه کوچک هستند و گاهی بعضی از آن آدم ها برای همیشه به صورت ناشناس باقی می مانند .


ادامه مطلب

مثل نویسی عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل گسترش ضرب المثل پایه دوازدهم صفحه 93

مثل نویسی عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل


گسترش ضرب المثل عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل پایه دوازدهم 



در دوران قدیم مردی در شهری زندگی می کرد که مردم آن شهر به علم های مختلف علاقه داشتند و بسیار به مطالعه می پرداختند و در بین آن مردم بزرگان زیادی وجود داشتند اما آن مرد از شغل خود یعنی دزدی کردن به زندگی خود ادامه می داد . 


 
ادامه مطلب



شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد صفحه 41 پایه دوازدهم


 شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد صفحه 41 پایه دوازدهم


جواب شعر گردانی پایه دوازدهم صفحه 41


عشق و محبوب همیشگی ما خداوند در هنگام آفرینش ما انسان ها روح خودش را درون جسم های ساخته شده از خاک ما دمید و در درون ما تکه ای از شور عشق به خود را قرار داد که باعث شد ما انسان ها همیشه و در تمام لحظات زندگی خود و تا زمان مرگ به دنبال معشوق ابدی خود باشیم .

ادامه مطلب

بازنویسی حکایت اعرابی ای را دیدم در جمع طلافروشان

بازنویسی حکایت اعرابی ای را دیدم در جمع طلافروشان صفحه 57 پایه دوازدهمفروشان


بازنویسی حکایت اعرابی ای را دیدم در جمع طلافروشان صفحه 57 پایه دوازدهم



 
بازنویسی حکایت اعرابی ای را دیدم در جمع طلافروشان :
مردی عرب را در جمع طلافروشان بصره ملاقات کردم که از دوران جوانی اش حکایتی را نقل می کرد . او می گفت که در روزگار جوانی همه ی خوشبختی و راحتی دنیا را در بین طلا و نقره های درخشان مشاهده می کردم و  همیشه در مبادلات و تجارت های کوچک و بزرگ مشغول به کار بودم و درآمد خوبی کسب می کردم . اما هرگز  از این درآمد راضی نبودم و آن موقع به دنبال گنجی بسیار بزرگ که در بیابان نهفته شده بود ، راهی بیابان شدم  .


ادامه مطلب

 متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی پایه دوازدهم صفحه 38

متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی پایه دوازدهم صفحه 38


مادرم صبح پنجره را با دستان پر مهر و عطوفتش باز کرد . از بیرون نسیم سردی به درون خانه وزید و صورت مرا نوازش کرد و از خواب بیدار شدم . 




ادامه مطلب