close
تبلیغات در اینترنت
انشا - 35

انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

 

 بازافرینی ضرب المثل بار کج به منزل نمیرسد


کتاب مهارت های نوشتاری  پایه هفتم  بار کج به منزل نمی رسد


در زمان های قدیم پسر جوانو بازیگوش در روستا زندگی می کرد  که از قضا دستش کج بود و دزدی می کرد و سر اطرافیان خود را کلا میذاشت  اما هر چه قدر دزدی می کرد و حق دیگران  را می خورد نه خانه خوبی داشت و نه غذا درست حسابی  برای خوردن داشت و  همیشه بدهکار بود  و از نظر مالی مشکل داشت روزی کیسه ای زر و سکه  دزدید بود از دست سربازان در حال فرار بود  بعد از دویدن زیاد و تنگی نفس و رهایی  از دست سرباز ها  گوشه ای دنج ایستاد  تا نفسی بکشد و دوباره بگریزد  و وقتی دست در جیب خود  کرد تا از وجود کیسه اطمینان کند هر چه قدر گشت اما کیسه ای در جیب  او نبود پیر مردی که در گوشه ی همان دیوار بود در نظاره گر رفتار پسر جوان بود و گفت ای جوان بار کج به منزل نمی رسد 



انشاهای مرتبط :

باز نویسی ضرب المثل بار کج به منزل نمی رسد

بازآفرینی ضرب المثل بار کج به منزل نمی رسد


 

نظر شما در مورد انشا چی بود ؟ نظر بزارید


این انشا اختصاصی بوده و کپی کردن بدون منبع حرام است


 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم درس 5 بازنویسی حکایت حاکمی دو گوش ناشنوا شد


حاکمی دو گوشش کر شد درمان دکترا هم هیچ تاثیری  نداشت .حاکم از این اتفاق که موجب شده بود که او هیچ صدایی از ادم مضلومی را نشنود خیلی ناراحت بود و نمی دانست  چکار کند روزی یک ادم دانا به پیش حاکم رفت و با اشاره و نوشتن به او گفت ای سلطان چرا غمگین هستی ؟ 


ادامه مطلب

انشا پایه هفتم درس 7 صفحه 86 با موضوع انشا تصویر ذهنی در ذهن خود ایجاد کنید بنویسید


در جنگلی سبز  با درختانی  بلند و زیبا قدم می زنم .  به هر سمتی که نگاه می کنم  همه جا پر از درختان صنوبر کاج به چشم می خورد .بوته های توت و تمشک را می بینم  به سمت بوته ها می روم و کمی از آن ها را می خوردم و از مزه ی  ترش و دلنشین آن لذت می برم … پرنده های خوش صدا  با آواز های زیبا  از ان سو به آن سو  پرواز می کننند


ادامه مطلب



کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم درس پنجم صفحه 66 حکایت را به نثر ساده بنویسید

بازنویسی حکایت شخصی خانه به کرایه گرفته بود


شخصی خانه به کرایه گرفته بود .چوب های سقف بسیار صدا می داد به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد پاسخ داد: چوب های سقف ذکر خدا می کنند.گفت نیک است  اما می ترسم این ذکر به سجود بینجامد


 

ادامه مطلب


 

حکایت روزی در فصل بهاران

روزی از روزهای فصل بهاری همراه با جمعی از دوستان و اشنایان برای گشت و تماشای صحرا  و دست سرسبز به بیرون رفتیم  و در جایی سرسبز  و زیبا نشستیم  و سفره  انداختیم  و مشغول خوردن غذا شدیم . در آن حوالی سگی از دور دید و بوی غذا را حس کرد و خودش  را به نزدیکی  ما رسانده یکی از دوستان پاره سنگی برداشت  و به  سمت سگ جوری پرتاب کرد که انگار تکه تانی پرتاب کرده است  و سگ آن سنگ که پرتاب شده بود را بو کرد و بدون این که توقعی داشته باشد برگشت و از ان جا رفت .آنها ان سگ را صدا  زدند ولی ان سگ توجه ای نکرد. یکی از آن دوستان گفت می دانید که این سگ چه گفت ؟ گفت این بد بختان از روی ناچاری و خسیسی سنگ می خورن از سفره اینان چه توقعی و انتظاری می توان داشت ؟


 این مطلب اختصاصی بوده  و برای سایت انشا هست

هنگام کپی برداری لطفا منبع ذکر کنید

نظر شما در مورد این انشا چی بود ؟

 نظرتونو بگید ممنونم