مرجع دانلود انشا پایه هفتم, هشتم,نهم

موضوعات

بازنویسی ضرب المثل بار کج به منزل نمیرسد

 بازافرینی ضرب المثل بار کج به منزل نمیرسد

کتاب مهارت های نوشتاری  پایه هفتم  بار کج به منزل نمی رسد

در زمان های قدیم پسر جوانو بازیگوش در روستا زندگی می کرد  که از قضا دستش کج بود و دزدی می کرد و سر اطرافیان خود را کلا میذاشت  اما هر چه قدر دزدی می کرد و حق دیگران  را می خورد نه خانه خوبی داشت و نه غذا درست حسابی  برای خوردن داشت و  همیشه بدهکار بود  و از نظر مالی مشکل داشت روزی کیسه ای زر و سکه  دزدید بود از دست سربازان در حال فرار بود  بعد از دویدن زیاد و تنگی نفس و رهایی  از دست سرباز ها  گوشه ای دنج ایستاد  تا نفسی بکشد و دوباره بگریزد  و وقتی دست در جیب خود  کرد تا از وجود کیسه اطمینان کند هر چه قدر گشت اما کیسه ای در جیب  او نبود پیر مردی که در گوشه ی همان دیوار بود در نظاره گر رفتار پسر جوان بود و گفت ای جوان بار کج به منزل نمی رسد

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۳م فروردین ۱۳۹۶
بازدید : 256928 بازدید

بازنویسی حکایت حاکمی دو گوشش ناشنوا داشت

 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم درس ۵ بازنویسی حکایت حاکمی دو گوش ناشنوا شد

حاکمی دو گوشش کر شد درمان دکترا هم هیچ تاثیری  نداشت .حاکم از این اتفاق که موجب شده بود که او هیچ صدایی از ادم مضلومی را نشنود خیلی ناراحت بود و نمی دانست  چکار کند روزی یک ادم دانا به پیش حاکم رفت و با اشاره و نوشتن به او گفت ای سلطان چرا غمگین هستی ؟

شما فقط یکی از حس های  خود را از دست دادی خداوند به شما حس های دیگر هم داده است که سالم اند . از آنها استفاده کنید .حاکم کمی فکر کرد و گفت ای مرد دانا حرف درستی  می گویی . من از این نعمت های دیگر خود غافل بودم

یا به نعمت های دیگر خود بی توجه  بودم

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۳م فروردین ۱۳۹۶
بازدید : 23943 بازدید

تصویر ذهنی در ذهن خود ایجاد کنید

  انشا پایه هفتم درس ۷ صفحه ۸۶ با موضوع انشا تصویر ذهنی در ذهن خود ایجاد کنید بنویسید

در جنگلی سبز  با درختانی  بلند و زیبا قدم می زنم .  به هر سمتی که نگاه می کنم  همه جا پر از درختان صنوبر کاج به چشم می خورد .بوته های توت و تمشک را می بینم  به سمت بوته ها می روم و کمی از آن ها را می خوردم و از مزه ی  ترش و دلنشین آن لذت می برم … پرنده های خوش صدا  با آواز های زیبا  از ان سو به آن سو  پرواز می کننند

پروانه های رنگارنگ  را می بینم و به سمت ان  می روم . یکی از انها نظرم را جلب می کند دنبالش می روم تا بگیرمش از این طرف تا آن طرف و با این پروانه ی زیبا بازی میکنم و به هر طرف که می رود من را نیز به سمت خود می کشاند . اما پروانه به اوج می رود و من گمش می کنم ولی وقتی که به اطراف نگاه می کنم  می بینم که از جنگل خارج شدم و از دور صدای دریا را می شنوم میدوم تا به دریا برسم  ونسیمی ملایم  موهایم را به بازی می دهدوقتی به روبه روی دریا می رسم خورشید در حال غروب است و دریایی ابی  با اسمانی قرمز  لحظه ی ناب و بی نظیری را به وجود می اورد من  روی زمین می نشینم  در حالی که به دریای و غروب اسمان نگاه می کنم  و نسیمی ملایم می وزد

دوستان نظر شما در مورد این انشا چی بود ؟

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۳م فروردین ۱۳۹۶
بازدید : 11368 بازدید

جواب پیک های نوروزی سال ۹۶

سلام دوستان

 شما سوالات مربوط  به پیک نوروزی رو این جا توی ارسال نظرات ارسال کنید در کمترین زمان به شما جواب میدیم در همین پست

جواب پیک های نوروزی سال ۹۶,پیک های نوروزی سال ۹۶,پیک های نوروزی, جواب پیک نوروزی پایه اول,جواب پیک نوروزی پایه هفتم,جواب پیک نوروزی پایه هشتم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه اول سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه دوم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه سوم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه چهارم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه پنجم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه ششم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه هفتم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه هشتم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه نهم سال۹۶,جواب پیک نوروزی پایه دهم سال ۹۶,جواب همه پیک های نوروزی سال ۹۶,پیک نوروزی۹۶,راه حل های پیک های نوروزی سال

پیک نوروزی پایه هفتم,جواب پیک نوروزی پایه هفتم سال ۹۶,جواب پیک نوروزی پایه هفتم سال ۹۶,جواب همه پیک نوروزی ها ,پیک های نوروزی سال ۹۶

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۵م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 1560 بازدید

بازنویسی حکایت مردکی را چشم درد خاست

کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم صفحه ۳۶

بازنویسی حکایت مردکی را چشم درد خاست:

مردی چشم درد گرفت و پیش دام پزشک رفت که ای دکتر چشم هایم را درمان کن. دام پزشک از آن دارویی که در چشم های اسب  (حیوان) میریخت  و درمانشان می کرد  در چشم این مرد ریخت  و چشم مرد کور شد

مرد از ان دکتر به پیش قاضی شکایت کرد و قاضی گفت برای این دامپزشک هیچ تاوانی یا مجازاتی نیست زیرا اگر تو خر (حیوان) نبودی برای درمان درد یا بیماری خود پیش دام پزشک نمی رفتی

(گلستان سعدی)

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۲م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 44700 بازدید

حکایت شخصی خانه به کرایه گرفته بود

کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم درس پنجم صفحه ۶۶ حکایت را به نثر ساده بنویسید

بازنویسی حکایت شخصی خانه به کرایه گرفته بود

شخصی خانه به کرایه گرفته بود .چوب های سقف بسیار صدا می داد به خداوند خانه از بهر مومت آن سخن بگشاد پاسخ داد: پوب های سقف ذکر خدا می کنند.گفت نیک است  اما می ترسم این ذکر به سجود بینجامد

یه شخصی خانه ای اجاره گرفته بود که از قضا چوب های سقف این خانه بسیار صدا می کرد  با خداوند خان برای درست کردن ان خانه حرف زد و اینگونه پاسخ داد که پوب های این سقف با این صدا در حال ذکر و یاد خداوند هستند ان مرد گفت : درست می گویی اما من می ترسم که این یاد و ذکر سقف به سجده برسد( یعنی سقف ریزش کند)

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۱م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 14616 بازدید

حکایت مردی با سپری اهنین به میدان جنگ رفت

باز نویسی حکایت مردی با سپری آهنی به میدان جنگ رفته بود

مقایسه حکایت  با شکل باز نویسی شده ان:

در اصل حکایت  تنها شکل کلی و مطلب اصلی  داستان گفته می شود  و از جزئیات و گفتن کلمات حاشیه ای  و کلیشه ای خود داری شده است  در حالی که در باز نویسی حکایت  مطلب به صورت جامع تر همراه با جزیات و ذکر تمام نکات که برای بهتر متوجه شدن اتفاق پیش امده و تاثیر بهتر بر روی آن دارد و از نظر تعداد سطر نیز داستان باز نویسی شده بیشتر از تعداد سطر های حکایت است .

باز نویسی حکایت :

فردی با سپری آهنین  به میدان جنگ رفته بود از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش شکست  .. ناراحت شد و گفت عجب رزمندگانی و مردمان بدی هستید که سپر به این بزرگی نمی بینید و سنگ را به سر من می زنید

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۰م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 1062 بازدید

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

 حکایت روزی در فصل بهاران

روزی از روزهای فصل بهاری همراه با جمعی از دوستان و اشنایان برای گشت و تماشای صحرا  و دست سرسبز به بیرون رفتیم  و در جایی سرسبز  و زیبا نشستیم  و سفره  انداختیم  و مشغول خوردن غذا شدیم . در آن حوالی سگی از دور دید و بوی غذا را حس کرد و خودش  را به نزدیکی  ما رسانده یکی از دوستان پاره سنگی برداشت  و به  سمت سگ جوری پرتاب کرد که انگار تکه تانی پرتاب کرده است  و سگ آن سنگ که پرتاب شده بود را بو کرد و بدون این که توقعی داشته باشد برگشت و از ان جا رفت .آنها ان سگ را صدا  زدند ولی ان سگ توجه ای نکرد. یکی از آن دوستان گفت می دانید که این سگ چه گفت ؟ گفت این بد بختان از روی ناچاری و خسیسی سنگ می خورن از سفره اینان چه توقعی و انتظاری می توان داشت ؟ 

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۰م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 15170 بازدید

انشا آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

 انشا آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

کتاب مهارت های نوشتاری  پایه هشتم  صفحه ۴۲ با موضوع خوب و با دقت دیدن- آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

 صبح زود که برای رفتن مدرسه از خواب بیدار شدم  و بعد از گذراندن کار های هر روز (دستشویی ,مسواک, شستشوی صورت و خوردن صبحانه ) مشغول پوشیدن لباس فرم شدم از خانه بیرون رفتم وقتی وارد کوچه شدم دوستان و هم سن و سال های خود را دیدم که به سمت مدرسه می رفتند . نانوایی سر کوچه را دیدم که با جنبو جوش زیاد در حال پختن نان و تحویل آن به  به مشتری  ها بود

 اقای مرتضی صاحب سوپر مارکت  کوچمان را دیدم  که در مغازه  را می خواست باز کند و اجناس خود را به بیرون سوپر مارکت می چید و خود را آمادهی روبه رویی با متری ها می کرد  کمی جلو تر که رفتم پیر مرد سالخورده ای را دیدم که با یک  نان  در دست  خود و یک شانه تخم مرغ به سمت خانه می رفت و یک لبخند زیبا بر لبانش بود . در سمت  من دو مرد که با لباس ورزشی در حال دویدن  و ورزش صبحگاهی بودن را دیدم خیلی سریعتر از همیشه به مدرسه  رسیدم در حالی که آن روز با دقت فراوان اطراف خود را دیدم و آن راه کسل کننده سر صبح خانه تا مدرسه  بسیار برایم جالب و دیدنی بود  بر خلاف بقیه روز ها

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۵م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 49057 بازدید

بازافرینی ضرب المثل کلاغ و کبک

 بازآفرینی ضرب المثل کلاغ و کبک

کتاب مهارت های نوشتاری  پایه هشتم صفحه ۴۶ با موضوع بازنویسی ضرب المثل کلاغ و کبک

 روزی روزگاری در زمان قدیم  کلاغ سیاه رنگی در حال پرواز در آسمان آبی بود  کلاغ همان طور که پرواز می کرد  و از فضای اطراف خود لذت می برد  به کوهی با گل های  زیبا و خوشرنگ رسید و به سمت کوه رفت اما در پشت کوه  یک کبک زیبا و چشم گیر دید که با ناز  و اشوه و خرمان راه می رفت . کلا از دیدن آن  کبک زیبا  با ان طرز راه رفتن  زیبایش  بسیار خوشحال شد و با خود گفت  که من هم دوست داریم شبیه این کبک  زیبا راه بروم  پس در انجا ماند و همه کارایی کبک را زیر نظر گرفت  و هر روز به راه رفتن کبک نگاه می کرد تا از دور یاد بگیرد  و آ ن نیز همنطور راه برود  هر روز  که می گذشت کلاغ با تقلید از کبک  و فراموشی راه  رفتن خود روزها را می گذراند .. اما بعد از مدت ها کلاغ نه راه  رفتن کبک را توانست یاد بگیرد و نه دیگر راه رفتن قبل خودش را به یاد بیاورد  این گونه بود که گفتند کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد  راه رفتن خودش را هم فراموش کرد .

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۵م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 47264 بازدید
سایر صفحات

انشا

اخبار انشاء