مرجع دانلود انشا پایه هفتم, هشتم,نهم

موضوعات

بازنویسی حکایت مردکی را چشم درد خاست

کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم صفحه ۳۶

بازنویسی حکایت مردکی را چشم درد خاست:

مردی چشم درد گرفت و پیش دام پزشک رفت که ای دکتر چشم هایم را درمان کن. دام پزشک از آن دارویی که در چشم های اسب  (حیوان) میریخت  و درمانشان می کرد  در چشم این مرد ریخت  و چشم مرد کور شد

مرد از ان دکتر به پیش قاضی شکایت کرد و قاضی گفت برای این دامپزشک هیچ تاوانی یا مجازاتی نیست زیرا اگر تو خر (حیوان) نبودی برای درمان درد یا بیماری خود پیش دام پزشک نمی رفتی

(گلستان سعدی)

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۲م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 43941 بازدید

حکایت شخصی خانه به کرایه گرفته بود

کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم درس پنجم صفحه ۶۶ حکایت را به نثر ساده بنویسید

بازنویسی حکایت شخصی خانه به کرایه گرفته بود

شخصی خانه به کرایه گرفته بود .چوب های سقف بسیار صدا می داد به خداوند خانه از بهر مومت آن سخن بگشاد پاسخ داد: پوب های سقف ذکر خدا می کنند.گفت نیک است  اما می ترسم این ذکر به سجود بینجامد

یه شخصی خانه ای اجاره گرفته بود که از قضا چوب های سقف این خانه بسیار صدا می کرد  با خداوند خان برای درست کردن ان خانه حرف زد و اینگونه پاسخ داد که پوب های این سقف با این صدا در حال ذکر و یاد خداوند هستند ان مرد گفت : درست می گویی اما من می ترسم که این یاد و ذکر سقف به سجده برسد( یعنی سقف ریزش کند)

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۱م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 14029 بازدید

حکایت مردی با سپری اهنین به میدان جنگ رفت

باز نویسی حکایت مردی با سپری آهنی به میدان جنگ رفته بود

مقایسه حکایت  با شکل باز نویسی شده ان:

در اصل حکایت  تنها شکل کلی و مطلب اصلی  داستان گفته می شود  و از جزئیات و گفتن کلمات حاشیه ای  و کلیشه ای خود داری شده است  در حالی که در باز نویسی حکایت  مطلب به صورت جامع تر همراه با جزیات و ذکر تمام نکات که برای بهتر متوجه شدن اتفاق پیش امده و تاثیر بهتر بر روی آن دارد و از نظر تعداد سطر نیز داستان باز نویسی شده بیشتر از تعداد سطر های حکایت است .

باز نویسی حکایت :

فردی با سپری آهنین  به میدان جنگ رفته بود از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش شکست  .. ناراحت شد و گفت عجب رزمندگانی و مردمان بدی هستید که سپر به این بزرگی نمی بینید و سنگ را به سر من می زنید

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۰م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 981 بازدید

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

 حکایت روزی در فصل بهاران

روزی از روزهای فصل بهاری همراه با جمعی از دوستان و اشنایان برای گشت و تماشای صحرا  و دست سرسبز به بیرون رفتیم  و در جایی سرسبز  و زیبا نشستیم  و سفره  انداختیم  و مشغول خوردن غذا شدیم . در آن حوالی سگی از دور دید و بوی غذا را حس کرد و خودش  را به نزدیکی  ما رسانده یکی از دوستان پاره سنگی برداشت  و به  سمت سگ جوری پرتاب کرد که انگار تکه تانی پرتاب کرده است  و سگ آن سنگ که پرتاب شده بود را بو کرد و بدون این که توقعی داشته باشد برگشت و از ان جا رفت .آنها ان سگ را صدا  زدند ولی ان سگ توجه ای نکرد. یکی از آن دوستان گفت می دانید که این سگ چه گفت ؟ گفت این بد بختان از روی ناچاری و خسیسی سنگ می خورن از سفره اینان چه توقعی و انتظاری می توان داشت ؟ 

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۰م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 14775 بازدید

انشا آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

 انشا آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

کتاب مهارت های نوشتاری  پایه هشتم  صفحه ۴۲ با موضوع خوب و با دقت دیدن- آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

 صبح زود که برای رفتن مدرسه از خواب بیدار شدم  و بعد از گذراندن کار های هر روز (دستشویی ,مسواک, شستشوی صورت و خوردن صبحانه ) مشغول پوشیدن لباس فرم شدم از خانه بیرون رفتم وقتی وارد کوچه شدم دوستان و هم سن و سال های خود را دیدم که به سمت مدرسه می رفتند . نانوایی سر کوچه را دیدم که با جنبو جوش زیاد در حال پختن نان و تحویل آن به  به مشتری  ها بود

 اقای مرتضی صاحب سوپر مارکت  کوچمان را دیدم  که در مغازه  را می خواست باز کند و اجناس خود را به بیرون سوپر مارکت می چید و خود را آمادهی روبه رویی با متری ها می کرد  کمی جلو تر که رفتم پیر مرد سالخورده ای را دیدم که با یک  نان  در دست  خود و یک شانه تخم مرغ به سمت خانه می رفت و یک لبخند زیبا بر لبانش بود . در سمت  من دو مرد که با لباس ورزشی در حال دویدن  و ورزش صبحگاهی بودن را دیدم خیلی سریعتر از همیشه به مدرسه  رسیدم در حالی که آن روز با دقت فراوان اطراف خود را دیدم و آن راه کسل کننده سر صبح خانه تا مدرسه  بسیار برایم جالب و دیدنی بود  بر خلاف بقیه روز ها

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۵م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 48535 بازدید

بازافرینی ضرب المثل کلاغ و کبک

 بازآفرینی ضرب المثل کلاغ و کبک

کتاب مهارت های نوشتاری  پایه هشتم صفحه ۴۶ با موضوع بازنویسی ضرب المثل کلاغ و کبک

 روزی روزگاری در زمان قدیم  کلاغ سیاه رنگی در حال پرواز در آسمان آبی بود  کلاغ همان طور که پرواز می کرد  و از فضای اطراف خود لذت می برد  به کوهی با گل های  زیبا و خوشرنگ رسید و به سمت کوه رفت اما در پشت کوه  یک کبک زیبا و چشم گیر دید که با ناز  و اشوه و خرمان راه می رفت . کلا از دیدن آن  کبک زیبا  با ان طرز راه رفتن  زیبایش  بسیار خوشحال شد و با خود گفت  که من هم دوست داریم شبیه این کبک  زیبا راه بروم  پس در انجا ماند و همه کارایی کبک را زیر نظر گرفت  و هر روز به راه رفتن کبک نگاه می کرد تا از دور یاد بگیرد  و آ ن نیز همنطور راه برود  هر روز  که می گذشت کلاغ با تقلید از کبک  و فراموشی راه  رفتن خود روزها را می گذراند .. اما بعد از مدت ها کلاغ نه راه  رفتن کبک را توانست یاد بگیرد و نه دیگر راه رفتن قبل خودش را به یاد بیاورد  این گونه بود که گفتند کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد  راه رفتن خودش را هم فراموش کرد .

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۵م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 45500 بازدید

بازنویسی حکایت به روزگار انوشیروان روزی وزیرش

بازنویسی حکایت بروزگاری انوشیروان روزی وزیرش بزرگمهر نزد او امد

مهارت های نوشتاری پایه هفتم   صفحه ۹۵ با موضوع بازنویسی حکایت  بروزگاری انوشیروان ,روزی وزیرش  بزرگمهر نزد او امد

 در روزگار انوشیروان روزی وزیرش بزرگمهر به نزد او رفته . انوشیروان گفت ای وزیر تو همه چی در عالم می دانی ؟

 بزرگمهر خجالت زده شد و گفت : نه ای پادشاه..

انوشیروان گفت : پس چه کسی همه چی را می داند ؟

 بزرگمهر گفت: کسی که همه چیز را میداند هنوز از شکم مادری به دنیا نیامده هست

یعنی کسی (انسانی) وجود ندارد که همه چیز را بداند

(قابوس نامه)

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۴م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 17466 بازدید

بازنویسی حکایت شخصی شتر گم کرد

 بازنویسی حکایت شخصی شتر گم کرده بود

کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم درس هستم صفحه ۹۵ با موضوع حکایت  شخصی شتر گم کرده بود

 یه نفری شتر گم کرده بود . قسم خورد که اگه شتر خودشو پیدا کنه آن را به یک درهم  (پول کم ) بفروشد . وقتی شتر خود را پیدا مرد  از قسمی که خورده بود پشیمون شد  برای این که قسمی که خورده بود نشکند گربه ی  در گردن شتر آویزان کرد  و داد زد که چه کسی این را می خرد ؟ شتری به یک درهم من می فروشم و گربه ای ب صد درم می فروشم اما هر دو را با هم می فروشم

 یک نفر آنجا بود و گفت این شتر ارزان  بود اگر این قلاده ی گران در گردن خود نداشت (  به این معنی که کاری که انجام داد کسی این شتر را نخرد  تا قسمی که خورده بود باطل نشود )

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۱م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 10059 بازدید

انشا در مورد خاطره یک روز از کلاس

 انشاء با موضوع  خاطره یک روز از مدرسه

کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم درس ۶ صفحه ۸۱ با قالب خاطره یک روز از کلاس

به نام خداوند بخشنده مهربان

یک روز از کلاس : صبح ساعت ۷:۳۰ دقیقه وارد مدرسه شدم بعد از گذراندن صف و ورزش صبحگاهی به داخل کلاس درس رفتم  زنگ اول زبان انگلیسی  داشتیم  که معلم  وارد کلاس شد امتحان انگلیسی داشتیم و من همیشه از این درس  که برای بقیه  همیشه شیرین بود زیاد خوشم نمیومد و هیچوقت  هم  متوجه درس نمی شم  و هر چه قدر می خونم باز نمی تونستم نمرهی خوبی بگیرم اما تمام دیشب رو درس خوندم بودم تا امروز نمرهی خوبی بگیرم و خوشبختانه امتحان رو خوب دادم و برای اولینبار نمره ۲۰ از این درس که برایم همیشه سخت و دشوار بود گرفتم . زنگ بعد تاریخ داشتیم  که معلم از دوستم علی سوال شفاهی  پرسید و او نیز کامل جواب داد  و زنگ آخر ورزش داشتیم که من عاشق زنگ ورزشم و بازی  فوتبال هستم . اما اون روز به دلیل گرفتن نمره خوب توی یه درس خیلی سخت؛ حد عقل برای من یکی از خاطرات خوبم حساب می شد

 پایان

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۱م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 16329 بازدید

انشا مقایسه برخاستن از خواب در صبح روستا با شهر

 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم درس ۶ با موضوع

مقایسه برخاستن از خواب در صبح روستا با بیدار شدن از خواب در شهر

 در یک صبح بهاری در روستای کوچکمان با صدای جیک جیک گنجشک ها  بیدار می شویم  و به کنار پنجره می رویم و پنچره را باز می کنیم و با یک نفس عمیق هوای سالم و پاک  روستا را می بلهیم و به ابر های  در اسمان ؛خورشید نورانی  به طبعیتی زیبا و سر سبز  به کوه های استوار و درخت های  بلند و زیبا نگاه می کنم و در دل به این همه زیبایی و پاکی شکر می گویم

در صبح روز بهاری در شهر شلوغ و پرهیاهو و پر صدا  با بوق ماشین های بزرگ و کوچک از خواب بیدار می شویم   با نگاه به پنچره  می بینیم  هوای شهر چه آلوده  هست و پنجره را باز می کنیم  و با باز کردن پنچره  هوای کثیف و آلوده شهر داخل اتاق می آید  .. به ابرهای سیاه و خشن به خورشید  که پشت ابر ها قایم شده  به ساختمان های بلند  به ماشین های زیاد و ترافیک  سنگین و بوق ماشین ها نگاه می کنیم  و در دل خود می گویم که ای کاش من همان بچه روستا بودم و در ان ج ازندگی می کردم

پایان

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۰م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 71424 بازدید
سایر صفحات

انشا

اخبار انشاء