مرجع دانلود انشا پایه هفتم, هشتم,نهم

موضوعات

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

 حکایت روزی در فصل بهاران

روزی از روزهای فصل بهاری همراه با جمعی از دوستان و اشنایان برای گشت و تماشای صحرا  و دست سرسبز به بیرون رفتیم  و در جایی سرسبز  و زیبا نشستیم  و سفره  انداختیم  و مشغول خوردن غذا شدیم . در آن حوالی سگی از دور دید و بوی غذا را حس کرد و خودش  را به نزدیکی  ما رسانده یکی از دوستان پاره سنگی برداشت  و به  سمت سگ جوری پرتاب کرد که انگار تکه تانی پرتاب کرده است  و سگ آن سنگ که پرتاب شده بود را بو کرد و بدون این که توقعی داشته باشد برگشت و از ان جا رفت .آنها ان سگ را صدا  زدند ولی ان سگ توجه ای نکرد. یکی از آن دوستان گفت می دانید که این سگ چه گفت ؟ گفت این بد بختان از روی ناچاری و خسیسی سنگ می خورن از سفره اینان چه توقعی و انتظاری می توان داشت ؟ 

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۰م اسفند ۱۳۹۵
بازدید : 14775 بازدید
سایر صفحات

انشا

اخبار انشاء