انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

 

بازنویسی حکایت صفحه 36 هفتم

صفحه 36 هفتم

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

 

 

 

در یکی از روزهای فصل بهار که هوا آفتابی و نسبتا خنک بود با تعدادی از دوستان برنامه ریزی کردیم تا برای تفریح به طبیعت برویم . هر کس برای مکان ، پیشنهادی می داد و سرانجام قرار بر این شد که در کنار چشمه ای که از کوهی جاری بود اسکان کنیم .

ادامه مطلب

 


بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

بازنویسی حکایت پایه هفتم صفحه 34



بازنویسی حکایت :

در یکی از روزهای فصل بهار که هوا بسیار خوب بود تصمیم گرفتیم با چند تا از دوستانمان به طبیعت برویم و ناهار را آنجا بخوریم . 


به کنار رودی که از دل کوه می جوشید رسیدم و زیر انداز را کنار رود انداختیم تا کمی استراحت کنیم و لذت ببریم . مشغول تماشای زیبایی های طبیعت بودیم که متوجه شدیم سگی از دور به طرف ما می آید . 




ادامه مطلب


 

حکایت روزی در فصل بهاران

روزی از روزهای فصل بهاری همراه با جمعی از دوستان و اشنایان برای گشت و تماشای صحرا  و دست سرسبز به بیرون رفتیم  و در جایی سرسبز  و زیبا نشستیم  و سفره  انداختیم  و مشغول خوردن غذا شدیم . در آن حوالی سگی از دور دید و بوی غذا را حس کرد و خودش  را به نزدیکی  ما رسانده یکی از دوستان پاره سنگی برداشت  و به  سمت سگ جوری پرتاب کرد که انگار تکه تانی پرتاب کرده است  و سگ آن سنگ که پرتاب شده بود را بو کرد و بدون این که توقعی داشته باشد برگشت و از ان جا رفت .آنها ان سگ را صدا  زدند ولی ان سگ توجه ای نکرد. یکی از آن دوستان گفت می دانید که این سگ چه گفت ؟ گفت این بد بختان از روی ناچاری و خسیسی سنگ می خورن از سفره اینان چه توقعی و انتظاری می توان داشت ؟


 این مطلب اختصاصی بوده  و برای سایت انشا هست

هنگام کپی برداری لطفا منبع ذکر کنید

نظر شما در مورد این انشا چی بود ؟

 نظرتونو بگید ممنونم