close
تبلیغات در اینترنت
مقایسه حکایت فردی با سپری به میدان جنگ رفته بود با شکل بازنویسی شده آن

انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی


مقایسه حکایت فردی با سپری به میدان جنگ رفته بود با شکل بازنویسی شده آن


بازنویسی حکایت به روزگار انوشیروان

حکایت نگاری 2

نخست ، اصل حکایت و شکل گسترش یافته ی آن را بخوانید و با هم مقایسه کنید . 




در اصل حکایت داستان کوتاهی است که در آن نکته اخلاقی نهفته است . این نکته اخلاقی در پایان حکایت بر خواننده آشکار می شود . شخصیت حکایت می تواند آدمی ، حیوانات یا اشیای بی جان باشد .


 هنگامی که حیوانات در حکایت ها نقش بازی می کنند مانند انسان ها حرف می زنند و از خود احساسات انسانی نشان می دهند . حکایت ها معمولا به سادگی قابل درک هستند و نکته ای آموزنده را به خواننده می آموزند . حکایت ها ویژگی هایی را دارند که در اکثر آن ها یافت می شود از جمله :

- زمان و مکان رویداد حکایت نامعلوم است . 

- رویدادهایی را توصیف می کنند که معمولا هرگز رخ نداده اند و حتی امکان رخ دادنشان هم وجود ندارد . 

- معمولا جنبه آموزنده دارند و کمتر جنبه سرگرم کننده دارند . 

- راوی حکایت اغلب همه چیز دان است و از گذشته و آینده حکایت با خبر است . 

- در حکایت ها معمولا به حالات ذهنی و درونی بازیگران توجهی نمی شود و فقط به بیان حالات و صفات بیرونی بازیگران پرداخته می شود . 

- توصیف در حکایت ها بسیار جزئی است 



در مقابل ساده نویسی به ذکر جزییات مانند حالات ظاهری ، رفتاری و درونی شخصیت های حکایت می پردازد . و به احساسات درونی بازیگران توجه بیشتری نشان داده می شود . تعداد سطرها در ساده نویسی بیشتر از حکایت می شود . و در آن گفتگوهای بین شخصیت های حکایت بیشتر شرح داده می شود . 



حکایت :

فردی با سپری به میدان جنگ رفته بود . از قلعه ، سنگی بر سرش زدند و بشکستند . برنجید و گفت : "عجب بد مردمانی هستند ، سپری به این بزرگی را نمی بینند که سنگ بر سر می زنند ".

(عبید زاکانی)


ساده نویسی :

مرد جنگ جویی، با زره پولادین برتن، کلاه خود زرین بر سر، تیردانی پر از تیر بر پشت، شمشیر برّنده ای بر کمر و سپری خیلی خیلی بزرگ در دست ، راهی میدان شد.


مرد جنگ جو که در زیر سپر پنهان شده بود، آرام آرام به قلعه دشمن نزدیک شد. هنوز به دروازۀ قلعه نرسیده بود که یکی از نگهبانان قلعه ، سنگی به طرف او پرتاب کرد. سنگ چرخید و چرخید و محکم به کله مرد جنگ جو خورد. مرد جنگ جو غرغر زنان پا به فرار گذاشت و به میان سپاهیان خودی بازگشت.


هم رزمانش وقتی غرولندهای مرد جنگ جو را شنیدند، از او پرسیدند: «چه شده است؟ چرا از یک سنگ می نالی؟ »


مرد جنگ جو، در حالی که دستش را روی سرش می مالید، گفت: «از سنگ نمی نالم، از این مردمان بدجنس می نالم که سپر به این بزرگی را ندیدند، سنگ را به سر من زدند »




نظر شما درباره ی این انشا چی هست ؟ نظر بزارید ممنونم


این انشا اختصاصی بوده و کپی برداری از آن برای سایت های دیگر ممنوع است .


مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی